ماه در آب
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٠ توسط مژده | پيام هاي ديگران()

هفته ی پیش طبق عادتی که بعد از گذشت 28 ماه از فایل نامبر دوم هنوز روز سه شنبه وسوسه ام می کنه که سایت مهاجرت را چک کنم ؛ در کمال ناباوری دیدم بالاخره Inprocess شدیم... چند ثانیه خیره به صفحه بودم و نمی توونستم درکش کنم وقتی به علیرضا زنگ زدم خندید گفت فکر کردم مدیکالمون اومده که اینطور شوکه شدی... ولی من خوشحالم خیلی خوشحال و امیدی در دلم رنگ گرفت... بعد از اینهمه انتظار بدون هیچ مکاتبه ای بالاخره اتفاقی افتاد هرچند خیلی خیلی کوچیک و شاید تکراری... خدایا نمی دونم در این شرایط که اینجا داره به یه میدان برای همه ی تحریمها و جنگ می شه باز کار ما به کجا کشیده می شه... من خودمو در قبال دخترکم مسئول می دونم ... دلم می خواد دغدغه های زندگیش مثل من نباشه... دلم می خواد هر روز که از خواب بیدار می شه برای زیبایی اون روز لبخند بزنه و  از در خونه بیرون می ره دل نگران تا شب برگشتنش نباشه و نگران اینکه تا ثانیه ای را هم نتوونه برای خودش تصمیم بگیره.... خدایا کمکمون کن        

پی نوشت : پرونده مون اول دسامبر به ورشو منتقل شد و همونطوری که دوستان با فایل نامبر دوم در ماه آگوست 2009 ایمیل آپدیت مدارک به دستشون می رسه ما هم منتظریم... حسم می گه اگه خدا بخواد دیگه چیزی نمونده

نوشته شده در تاريخ یکشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩٠ توسط مژده | پيام هاي ديگران()

دیروز سر کلاس نوبت به بحث آزاد رسید و قرار شد در مورد مشکلات و برنامه هایی که داریم صحبت کنیم و به همدیگه کمک کنیم تا بهترین راه حل معلوم بشه...نمی دونم چی شد که استادمون گفت می خوام در مورد زندگی شخصیم صحبت کنم و ازمون خواست که بین خودمون باشهما فکر می کردیم که ازدواج نکرده و برامون گفت که چند سالی که ازدواج کرده و به خاطر خیانت همسرش برای طلاق اقدام کرده... عکس دوست دختر همسرش توی گوشیش بود و با دیدنش واقعاً دلم براش سوخت دختر به این زیبایی و با تحصیلات بالا و عجب کسی با چه هیبتی زندگی مشترکشو بهم زد... یعنی همسرش وقتی با دوست دخترش ارتباط داشته حتی یه لحظه مغز فندقیش بهش اینهمه تفاوت را گوشزد نکرده ... می دونم که متاسفانه خیلیها می گن حتماً این مرد کمبودی توی زندگیش داشته که خیانت کرده...

ولی این جمله برام قابل قبول نیست... من می گم این هوسه و کمبود و بی توجه ایی و ... بهانه ست برای پوشاندن کار کثیفی که کرده... چرا وقتی خانمی به همسرش خیانت می کنه باز هم حق را به آقا می دن و مظلوم داستان مرد داستانه ؟؟؟!!!! چرا اون موقع نمیگن شاید کمبودی این خانم احساس کرده و خیانت کرده ؟؟؟؟!!! من می گم اگه کمبودی توی زندگی هست و زندگی مشترکشونو دوست دارن می شینن و شرایط را برای هم باز می کنن و به کمبودها و رفتارهایی که احساس بدی به همراه داره اشاره می کنن تا کمبود برطرف بشه... آقا خیانت خیانته ... هوسرانی و تنوع طلبیه...

شاید بعداً نوشتن این مبحث را ادامه بدم

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٠ توسط مژده | پيام هاي ديگران()

چه روزی بود دیروز... به جای اینکه از زیبایی اولین برف امسال که همه را غافلگیر کرد اونم توی اواسط آبان ماه ، لذت ببرم حسابی دمار از روزگارم درآورد... بعد از 6 ساعت سر کلاس نشستن ، از ساعت 2 بعدازظهر که توونستم یه آژانس توی این آشفته بازار پیدا کنم اونم با یه راننده ی غرغرو و بی فرهنگ تا ساعت 7 شب من توی این خیابونا اسیر بودم و راه 20 دقیقه ایی را 5 ساعت توی راه بودم... از ساعت 3:30 هم مرتب هر نیم ساعت باهام تماس می گرفتن که چرا نمی یاین دنبال آیسا و من درمونده توی ماشین می خواستم هرچی شهردار و راننده را خفه کنم تا بالاخره اینقدر دیر شد که مدیر آموزشی مهدکودک آیسارو خونه شون برد و من بالاخره ساعت 7 به خونه رسیدم... این آقایان هواشناسی و پیش بینی هوا ندارن؟؟؟!! هیچ آمادگی نداشتن و بعد از کلی برف اومدن تازه ساعت 3 شروع کردن با تکنولوژی فوق مدرن شن پاشیدن یه تکونی به خودشون بدن.... آخه نمی دونم چی بگم !!!! آدمای احمق آماده نبودین خب از صبح که برف را دیدین پس اینو چرا معطل موندین تا شب ؟؟؟؟!!!!! ای خدا چی بگم که نگفتنم بهتره... امروز هم به خاطر اینکه مهدکودکا تعطیله سر کلاسم نتوونستم برم...

نوشته شده در تاريخ شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٠ توسط مژده | پيام هاي ديگران()
اینا مطالبیه که یکی از دوستان برام ایمیل فرستاد... ممکنه تکراری باشه اما دوباره خووندنشون برام حس خوبی داشت

 به سلامتی کسی که وقتی بردم گفت : اون رفیــــــــــــــــــــــــق منه .......
وقتی باختم گفت : من رفیـــــــــــــــــــــــــــقتم ......

به سلامتی دریاچه اورمیه... نه بخاطر اینکه مظلومه فقط به خاطر اینکه هیچ وقتی اجازه نداد کسی توش غرق بشه...
 به سلامتی لرزش دست های پیر پدر

به سلامتی‌ اون بچه‌ای که شیمی‌ درمانی کرده همه? موهاش ریخته، به باباش میگه بابا من الان شدم مثل رونالدو یا روبرتو کارلوس؟ باباش میگه قربونت برم از همه اونا تو خوشتیپ تری ....

به سلامتیه همه اونایی که خطشون اعتباریه ولی معرفتشون دایمیه!
به سلامتی اونایی که به پدر و مادرشون احترام میذارن و میدونن تو خونه ای که بزرگترها کوچک شوند؛ کوچکترها هرگز بزرگ نمیشوند .
به سلامتی مادر که بخاطر ما هیکلش به هم خورد.

به سلامتی کسی که دید تو تاکسی بغلیش پول نداره به راننده گفت :پول خورد ندارم واسه همه رو حساب کن....!

 به سلامتی بیل! که هرچه ‌قدر بره تو خاک، بازم برّاق‌تر می‌شه.

 به سلامتی سیم خاردار! که پشت و رو نداره

 به سلامتی اونی که بی کسه ولی ناکس نیست

 به سلامتی اونی که باخت تا رفیقش برنده باشه

به سلامتی آسمون که با اون همه ستاره اش یه ذره ادعا نداره ولی یه سرهنگ با سه تا ستاره اش دهن عالم و آدمو سرویس کرده

به سلامتی‌ اون پسری که وقتی‌ تو خیابون نگاهش به یه دختر ناز و خوشگل میفته بازم سرشو میندازه پایین
و زیر لب میگه: اگه آخرشم باشی‌... انگشت کوچیکهٔ عشقمم نیستی

 به سلامتی اونایی کهچه عشقشون پیششون باشه چه نباشه چشمشون مثل فانوس دریایی نمی چرخه...
 
 به سلامتی اونایی که تو اوج سختی ها و مشکلات به جای اینکه ترکمون کنن درکمون میکنن...
 
 به سلامتی مداد پاک کن که به خاطر اشتباه دیگران خودشو کوچیک میکنه...
 

 به سلامتی اون دلی که هزار بار شکست ولی هنوزم شکستن بلد نیست...
 
به سلامتی مادر که وقتی غذا سر سفره کم بیاد اولین کسی که از اون غذا دوس نداره مادره...
 
 به سلامتی حلقه های زنجیر که زیر برفو بارون میمونن زنگ میزنن ولی باز هم دیگرو ول نمیکنن
 
 
گل آفتابگردان را گفتند: چراشبها سرت را پایین می اندازی؟ گفت :ستاره چشمک میزند، نمیخواهم به خورشید خیانت کنم..........

             به سلامتی همه اونایی که مثل گل آفتابگردان هستند

نوشته شده در تاريخ یکشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩٠ توسط مژده | پيام هاي ديگران()

مفهوم دوستی و روابط بین آدما دیگه مثل قدیما نیست انگار همه عوض شدن نمی دونم شاید من عوض شدم.... نمی دونم...  به یاد حرف دکتر شریعتی افتادم که می گفت : می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند
ستایش کردم ، گفتند خرافات است
عاشق شدم ، گفتند دروغ است
گریستم ، گفتند بهانه است
خندیدم ، گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم !
 
من نمی گم خیلی آدم فوق العاده ای هستم ولی سعیمو می کنم که خودخواه نباشم ... واقعاً چرا دنیای اطرافمون اینطوری شده ؟؟؟!!!

من معتقدم انسانی که خودشو دوست داره از ارزش واقعی درون خودش با خبره ، به همین دلیل برای دیگران هم احترام و ارزش قائل هست ... همچین انسانی، نه تنها قصد سوء استفاده و آزار رساندن به دیگرانو نداره بلکه به اونها محبت داشته و برای درک ارزشمندی خودش و بهره گیری هر چه بیشتر از زندگی به اونا یاری می رسونه ... محبت ، سپاس عمیقیه که از درون می جوشه و می توونه نسبت به هر چیز و هر کس ابراز بشه... دوست واقعی، در بین گفتار و رفتار و نیتش هیچ تناقضی نمی بینیم ... هیچوقت اهل نفاق نیست و هیچ وقت در خیرخواهی برای دیگران، تردیدی به خودش راه نمی ده...

 کاش می شد صدای شکستن حرمت دوستیو نمی شنیدیم و عمری به یاد زخمی که از شکستن حرمت دوستی بر دلمون می مونه بهش نگاه کنیم ... کاش می شد نگیم گذر زمان همه چیزو درست می کنه ... پیدا کردن یه دوست کار خیلی راحتیه ولی داشتن دوستی که در طول دوستیمون و در مواقعی که ما با سختیها و مشکلاتی روبرو می شیم که بخواد و بتوونه بهمون کمک کنه یعنی پیدا کردن یه دوست واقعی خیلی سخته...

یه دوست واقعی بهترین‌ها را برامون ‌می‌خواد؛ یه دوست واقعی همیشه بهترین آرزوها را برامون داره ... اگه اون بدونه که در زندگی شخص موفقی هستم ؛ حتماً ازم حمایت می کنه...

یه دوست واقعی پشتیبان منه؛ اگه من الان با یه مشکل روبه‌رو بشم،  دوست واقعی سعی می‌کنه که در این مواقع از درد و غمم کم کنه و منو از این جریان احساسی که در اون افتادم، بیرون بیاره...

 یه دوست واقعی کسیه که با من صادقه و وقتی از اون کمک خواستم، اون حرفی نمی‌زنه که منو  راضی و خوشحال کنه بلکه اون چیزیو می گه که فکر می‌کنه به صلاح منه... منو  به راه درست و مثبت هدایت می‌کنه...

 در مورد من قضاوت نمی‌کنه؛ یه دوست واقعی همیشه حامی منه...  اون منو همین‌طور که هستم، قبول داره و می‌پذیره و هیچ‌وقت تلاش نمی‌کنه که منو تغییر بده ... اون شخصیت منو با تمامی موارد مثبت و منفی قبول داره...

به حرف‌هام گوش می‌ده؛ دوستانی هستن که در مواقعی که همه چیز رو به راهه با من می‌مونن اما وقتی که من با یه مشکل روبه‌رو می‌شم، اونا ناپدید می‌شن و در حل کردن مشکل من هیچ کمکی نمی‌کنن؛ برعکس دوست واقعی کسیه که وقتی دید که من با مشکل مواجه شدم، دست کمک و یاری به سمت من دراز می کنه... منو  جزئی از زندگیش قرار می‌ده؛ یه دوست واقعی، منو به بقیه دوستاش به‌خصوص خانواده‌اش معرفی می‌کنه و منو جزئی از زندگیش می‌دونه...

رازدار منه؛ یه دوست واقعی نقاط ضعف منو بروز نمی‌ده ... رازهامو فاش نمی‌کنه و برای من حقه و کلکی سوار نمی‌کنه... یکی از اهداف دوستی اینه که به حریم و خلوت همدیگه احترام بگذاریم... به دوست واقعی کسیه که با وجود اختلاف نظرهایی که داریم باز هم مواظب حریم دوستیمونه تا صدمه نبینه...

 «هر کسی که یه دوست وفادار داشته باشه، یه گنج پیدا کرده ».

نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۱ شهریور ۱۳٩٠ توسط مژده | پيام هاي ديگران()

روزها گذشت و بالاخره روز عمل رسید و من دیگه وجود نداشتم... انگار نبودم و همه ی وجودم نیست شده بود و فقط به خاطر دخترک قدم برمی داشتم تا لحظه ای احساس تنهایی نکنه ... اونقدر در کنارش بودم و گریه هاش دلمو می لرزوند از آزمایش خون و وصل کردن آنژوکت به دست کوچولوش و دیدن چشمای پر اشکش و التماساش تا جدایی توی اتاق ریکاوری کنار خط قرمز دردی روی قلبم گذاشت که هیچ وقت فراموش نمی کنم... گفته بودم مادر بودن سخته ولی فکر نمی کردم اینقدر جدا شدن از پاره ی تنت پر درده...  سرمو روی شونه ی علیرضا گذاشتم و بغضی که همه ی وجودمو می لرزوند ترکید ... می دونم که قلب بابایی هم به درد اومده بود و سعی می کرد مثل همیشه قوی و محکم در کنار من و تو باشه...

وقتی داشتی بهوش می یومدی صدام کردن و همه ی وجودم دیدن دخترک بود... نمی توونم از اون لحظه ها بگم که شاید بدترین روز زندگیم بود... بهوش اومدنت ... درد کشیدنت و وقتی التماس می کردی هر لحظه جلوی چشمامه... خدا رو شکر الان خوبی خدا رو شکر

نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩٠ توسط مژده | پيام هاي ديگران()

دلم گرفته ... این مال امیروز نیست یکی  ، دو ماهه که استرس و نگرانی ولم نمی کنه.... نمی خواستم اینجا بنویسم اما دیگه دلم داره می ترکه... امروز باید آیسارو برای VCUG ببرم... دو ماهه همه ی تلاشمو می کنم تا کارش به اینجا نکشه اما نشد تازه اسکن کلیه ش هم هست... خدایا منکه اینهمه به دخترک توجه می کنم و همه ی وقت و زندگیم مال اونه آخه چرا باید اینطور بشه؟ به دکترش گفتم من برای همه چیز آیسا انرژی و وقت می ذارم اونم به تنهایی ... آخه باید چرا اینطور بشه... می گفت چون مراقب بودی و حواسش بهش بود فهمیدی... اینقدر بچه هایی هستن که والدینشون نمی فهمن و اثراتش بعداً درگیر بچه ها می شه ولی من داغونم؛ داغون... طاقت درد کشیدنشو ندارم... همه ی درد و بلاهاش مال من... من دردشو می کشم دخترکم اذیت نشه... خداجون چرا این بلا رو سرم آوردی؟! بلای جدیدی بود که دیگه وقت نکنم هی بهت بگم چرا؟  می خواستی سرگرم دخترک بشم تا به همین وضع قانع باشم؟ ولی خودت می دونی که هرچی که خواستم برای خودم نبود... 

فرشته کوچولوی مادر تو همه ی زندگی منی ، عمر منی ، روح منی ، جون منی ، فدای صدای خنده هات بشم مامان... مامان ببخش من همه ی تلاشمو کردم و می کنم که تو هیچ وقت درد و غمی نداشته باشی و صدای خنده ی قشنگت همیشه خونه رو پر کنه... مامان همیشه بهترینارو برات می خوام  ، از همه چیزم می گذرم تا تو شاد و خوب زندگی کنی شاد شیرین زبون مامان ، عروسک مامان...  

پی نوشت : امروز آیسا رو فقط سونوگرافی کردن و تشخیص سنگ حالب داده شد ... باید عمل بشه و درش بیارن باید پیش دکتر کجباف زاده برم و برای عمل دخترکمو آماده کنم... خدایا اگه امتحان هم بود باید تا حالا تموم می شد... دیگه رمقی ندارم 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٠ توسط مژده | پيام هاي ديگران()

چند روزی بود که می خواستم از حال و هوام بنویسم... خدا رو شکر بد نیستم اما با کلی فکر و خیال که هر روز و هر روز با منه ... دیروز از صبح توی خیابونای تهران با این گرمای هوا به کارهایی که باید به سرانجام می رسوندمشون ، رسیدم ... گرمای هوا و زمزمه های خیال من که فقط خودم می شنیدم و خودم... وقتی به خونه رسیدم سریع به دنبال فرشته ی کوچولوی خونه رفتم که این روزها همه ی فکرم شده ... امروز دوست عزیزم امیر منو با صدای مرحوم خسرو شکیبایی منو دوباره غرق در فکر کرد... خدایا شکرت

‹‹ دکلمه ی مرحوم خسرو شکیبایی و سروده ی سید علی صالحی  ››

سلام

حال همه‌ ی ما خوب است

ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور

که مردم به آن شادمانی بی‌سبب می‌گویند

 

با این همه عمری اگر باقی بود

طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم

که نه زانوی آهوی بی‌جفت بلرزد و

نه این دل ناماندگار بی‌درمان

 

تا یادم نرفته است بنویسم

حوالی خوابهای ما سال پربارانی بود

می‌دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه‌ باز نیامدن است

 

اما تو لااقل

حتی هر وهله

گاهی

هر از گاهی

ببین انعکاس تبسم رؤیا  ؛ شبیه شمایل شقایق نیست

 

راستی خبرت بدهم خواب دیده‌ام خانه ای خریده‌ام

بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌دیوار ... هی بخند

 

بی‌پرده بگویمت: چیزی نمانده است

من چهل ساله خواهم شد

فردا را به فال نیک خواهم گرفت

 

دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سپید

از فراز کوچه ما می‌گذرد

باد بوی نامهای کسان من می‌دهد

یادت می‌آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری؟

 

نه ری‌را جان! نامه‌ام باید کوتاه باشد

ساده باشد

بی حرفی از ابهام و آینه

از نو برایت می‌نویسم

 

حال همه‌ ما خوب است اما تو باور نکن

بیا برویم روبروی باد شمال ,

آن سوی پرچین گریه ها

سر پناهی خیس از مژه های ماه را بلدم که بیراهه دریا نیست

دیگر از این همه سلام ضبط شده بر روی آداب لاجرم خسته ام بیا برویم ,

آن سوی هرچه حرف و حدیث امروز است

همیشه سکوتی برای آرامش و فراموشی ما باقیست ,

می توانیم بدون تکلم خاطره ای حتی کامل شویم

می توانیم دمی در برابر جهان به یک واژه ساده قناعت کنیم

 

من حدس می زنم از آغاز آن همه سال و ماه

هنوز بیت ساده ای از غربت گریه را به یاد آوردم

 

من خودم هستم بی خودی این آینه را روبروی خاطره مگیر ؛

هیچ اتفاق خاصی رخ نداده است

تنها شبی هفت ساله خوابیدم و بامدادان هزار ساله بر خواستم

 

دارم هی پا به پای نرفتن صبوری می‌کنم

صبوری می‌کنم تا تمام کلمات عاقل شوند

صبوری می‌کنم تا ترنم نام تو در ترانه کاملتر شود

صبوری می‌کنم تا طلوع تبسم، تا سهم سایه،‌ تا سراغ همسایه ...

صبوری می‌کنم تا مَدار، مُدارا، مرگ ...

 

تا مرگ، خسته از دق‌الباب نوبتم

آهسته زیر لب ... چیزی، حرفی، سخنی بگوید

مثلا وقت بسیار است و دوباره باز خواهم گشت!

هِه!

 

مرا نمی‌شناسد مرگ

یا کودک است هنوز و یا شاعران ساکتند!

حالا برو ای مرگ، برادر، ای بیم ساده‌ی آشنا

تا تو دوباره بازآیی

من هم دوباره عاشق خواهم شد!

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٠ توسط مژده | پيام هاي ديگران()

دو ، سه روزیه که بدون کامپیوتر و اینترنت شدم و نمی دونم درست شدن لپ تابم چقدر طول می کشه... باید اینقدر صبر کنم تا علیرضا خونه بیاد تا یه سری به اینترنت بزنم... چند روز تعطیلی را خونه نبودم و یکشنبه شب که به خونه برگشتیم خستگی توی تنم موند ... توی خونه پر از آب و بوی نم فرش و چوب بود.... من و علیرضا هاج و واج مونده بودیم اولش فکر کردیم که شیرای اطفا حریق فعال شده ولی بعد متوجه شدیم که اتصال ماشین ظرفشویی شکسته و آب کل خونه رو گرفته ... خلاصه من مونده بودم با فرشای خیس و کلی تمیزکاری و یه لپ تاب سوخته و خسارتی که باید بابت سقف و دیوارای طبقه پایینی  بدیم... خب دیگه اینم یه جور اسباب کشیه ... حالا خوبه که فلکه ی آب خونه مون بیرون از خونه ، کنار دره والا معلوم نبود که چقدر باید آب می رفت ؟؟؟!!!

نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٠ توسط مژده | پيام هاي ديگران()

این روزها خیلی درگیری فکری داشتم از تغییر مهدکودک آیسا تا اتفاقای ریز و درشت اطرافم... یه جوری توی نگرانیها و استرسهای اطرافم فرو رفته بودم .... انگار هرچی ناراحتی دنیا بود آوار شده بود سرم... از تصادف یکی از بستگان که خدا رو شکر حالش رو به بهبوده تا تغییرات متعدد و پر از ابهام  در مورد پرونده ی مهاجرتیمون که این یکی کل ذهنمو درگیر خودش کرده بود... که بالاخره چی می شه؟؟!! 

اما این چند روزه حس خوبی دارم که مدیون صحبتا و راهنماییای علیرضا و دوست مهربون خودم جلیله جونه... حالا وقت بیشتری برای خودم می ذارم و دارم سعی می کنم دوباره تغییرات مهمی برای خودم ایجاد کنم چون به قول این دو عزیز من فقط با فکر کردن به این قضایا وقت و موقعیتمو از دست می دم و هیچ کاری برای تغییر شرایط از دستم برنمی یاد... کلاً دیدن و بودن در جمع دوستانی که فکر و عقایدشون باهام یکیه انرژی خوبی بهم می ده ... از امیر هم ممنونم که شرایطی را ایجاد کرد که ما بیشتر بهم نزدیک بشیم ...

حالا برای بهتر شدن خودم اینو مرتب  تکرار می کنم شاید از دید دیگران من آدم موفقیم ولی این حسی نیست که منو قانع کنه ... امیدوارم به شرایط چون همیشه در زندگی فکر و عمل مثبت راهگشاست ، حتی اگر شروعش یه شعله‌ ی لرزون باشه...

پی نوشت : از انتخاب و تغییر مهدکودک دخترک راضیم و خوشحالم که این کار انجام شد و کاش زودتر اینکارو کرده بودم ... احساس می کنم توی این مهدکودک شادتره و الان شعرها و اصطلاحات فارسی و انگلیسی بیشتری تکرار می کنه... هفته ی پیش بستنی درست کرده بودن و امروز کشاورز کوچولو شدن و شاهی مثلاً کاشتن...

نوشته شده در تاريخ شنبه ٤ تیر ۱۳٩٠ توسط مژده | پيام هاي ديگران()

امروز وبلاگ ماه در آب هفت ساله می شه... چقدر عمر زود می‌گذره... انگار همین دیروز بود... اسم وبلاگ از لابلای صحبتهای علیرضا مثل جرقه انتخاب شد و وقتی مورد قبول شد تا به الان با همین اسم در خدمت شماییم با لحظه های تلخ و شیرین... 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٠ توسط مژده | پيام هاي ديگران()

 من زنم و محکوم به زن بودنم... من زنم و می خوام آزاد باشم... آزاد ... آزاد... اعتماد به نفسم را می کشن می دونی چرا ؟؟؟!!! چون زنم... محکومم به بد حجابی چون دلم می خواد آزاد باشم ... گرمای خورشید روی موهام حس کنم ... خنکای نسیم بین تارهای موهام بپیچه... من زنم و محکوم به خواستن کمترین توقعات دنیا ... من زنم و محکوم به ندانستنیها و نفهمیها... من زنم که در اوج درکنار یک مرد دیده نمی شوم چون جایم در آشپزخانه ست و مادرم ... وظیفه های مادرانه وظیفه ی منه... من زنم و محکومم به نداشتن تفریح چون اینها برای یک زن مبتذله... من زنم و تفریحم فقط در خانه است و بچه داری و همسرداری... من زنم و محکوم به زن بودن ...

اما من امروز به خاطر زن بودنم سرم را بالا می گیرم ... برمی خیزم ... آنقدر محکم قدم برمی دارم و پشت دخترکم می ایستم تا هیچ کس نتوونه به حکم زن بودن شیرینترین لحظه های کودکیش را در بند کنه... من زنم...

 

این روزا ... این روزا 

من این روز ها یه حال دیگه ایی دارم

             همیشه هیچ وقت اینطور نبودم

همیشه نیمه خالی رو می دیدم

             به فکر نیمه های پر نبودم

همیشه فکر می کردم زمین پسته

          خدا رو سوی قبله می شه پیدا کرد

همین دیروز سمت این حوالی بود

                یکی در زد خدا رفتو درو باز کرد

من این روزا یه حال دیگه ایی دارم

               جهان من لباس تازه می پوشه

منو تو دیگه تنها نیستیم

              چونکه

خدا با ما نشسته چای می نوشه

ملخ افتاده تویه خرمن گندم

                 منم مثل همه از کار بی کارم

به جای داس شونه تویه دستامه

                 فقط به فکر گندم زار موهاتم

اگه بارون به شیشه مشت می کوبه

                بیا اینجا بشین کنار این کرسی

خدا با دست من دستاتو میگیره

                تو از چشم خدا حالم رو می پرسی

نه اینکه بی خیال مزرعه باشم

                دیگه باد پاییزی نمی ترسم

نگو این آسیاب از پایه ویرون شد

             خدا با ماست از چیزی نمی ترسم

 

 

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٠ توسط مژده | پيام هاي ديگران()

روزت مبارک بهترین من ، همنفس قصه ی زندگیم ،بابایی خونه...

امروز روز منم هست ... یادت می یاد علیرضا ؟؟؟!!! اولین باری که همدیگه رو دیدیم...  نگاهت قبله ی زندگیم شد ... حرفات قانون زندگیم شد... وجودت بهونه ی زندگیم شد ... قلبم مال تو شد ... امروز من همه قلبم رو بهت هدیه می‌دم.  بغلقلب

                                          

نوشته شده در تاريخ شنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٠ توسط مژده | پيام هاي ديگران()

چند روزی نبودم و از شلوغی و گرمای تهران به دور... آسمون آبی و نسیم خنک زیر درخت... شبای پر ستاره و تنها صدایی که می شنیدی صدای جیرجیرک و واق واق گاه و بی گاه هاپوی خونه و سکوت و سکوت و آرامش... مسافرت خوبی بود و با خبری که امیر عزیز در مورد اومدن مدیکال دوستی بعد از 24 ماه خوشحالیمون دو چندان شد و امیدوار شدیم که شاید برای ما هم خبرایی بشه...

این چند روز فرصت خوبی بود تا به زندگی و لحظه هایی که پشت سر گذاشتم و پبش رومه فکر کنم و شاید فرصت خیلی خیلی خوبی برای مقایسه آدمهای دور و برم... من خوشحالم و از خدای بزرگ سپاسگذار چون مردی در کنار خودم دارم که جنس حرفامون یکیه و نگاه هامون به زندگی تا حدود زیادی شبیه هم... منو خوب درک می کنه و در هر لحظه راهنمای خوبی برامه و منو فقط و فقط برای خودم می خواد... لخظه هایی بود که با همه ی تنهایی و سردرگمی که در اطرافم داشتم راه درست را بهم نشون داد...

پی نوشت : بعد از مسافرت به این نتیجه رسیدم که مهد آیسا گلی را عوض کنم چون مربی دوست داشتنی آیسا گلی - تینا جون - هم  می خواست از اونجا بره و به خاطر اینکه موندن آیسا فقط به خاطر این مربیش بود دیگه دیدم بهتره دیگه به حرف علیرضا گوش بدم... من موندم چرا همه ی پدر و مادرها چشمشونو به مسایل مهم مهد کودک مثل بهداشت و تغذیه بستن... دیگه از کیفیت مهد راضی نبودم و حالا دوباره خیلی سخت به دنبال مهدکودکم

نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩٠ توسط مژده | پيام هاي ديگران()

میگویند حدود ٧٠٠ سال پیش، در اصفهان مسجدی می ساختن... روز قبل از افتتاح مسجد، کارگرها و معماران جمع شده بودن و آخرین خرده کاری ها را انجام میدادن...
پیرزنی از اونجا رد می شد وقتی مسجد را دید به یکی از کارگران گفت: فکر کنم یکی از مناره ها کمی کجه!
کارگرها خندیدن اما معمار که این حرفو شنید، سریع گفت : چوب بیارین ! کارگر بیارین ! چوب را به مناره تکیه بدین. فشار بدین. فششششششااااررر...!!!

و مدام از پیرزن می پرسید: مادر، درست شد؟!!

مدتی طول کشید تا پیرزن گفت : بله ! درست شد !!! تشکر کرد و دعایی کرد و رفت...
کارگرها حکمت این کار بیهوده و فشار دادن مناره را پرسیدن ؟! معمار گفت : اگر این   پیرزن، راجع به کج بودن این مناره با دیگران صحبت می کرد و شایعه پا می گرفت، این مناره تا ابد کج می موند و دیگه نمی توونستیم اثرات منفی این شایعه را پاک کنیم...
به خاطر همین خواستم ؛ همین اولش جلوی اونو بگیرم...

وقتی این قصه رو خووندم  معمار قصه رو کاملاً درک کردم چون فضول اطراف من و زندگیم دارم فراوون... خدا رو شکر تا حدی توونستم کنترلشون کنم ولی سیاست معمار را ندارم و روشم برای رفع سرک کشیدنا و شایعه سازیشون فقط حذفشون از طرف خودم بود تا صداشونو نشنوم...اما اونا بودن و هستن و گهگداری از دور صداهاشونو می شنوم ... البته دیگه برام اهمیت ندارن اما هنوز هستن ... کاش بلد بودم مثل معمار کاری کنم تا دمشون بدون دعوا و جدل قیچی بشه...

نوشته شده در تاريخ جمعه ٦ خرداد ۱۳٩٠ توسط مژده | پيام هاي ديگران()

امروز یه حس خوب و قشنگ دارم کاش این حس همیشه با من بود...  دور هم بودن توی اون جمع صمیمی ، مهربان و دوست داشتنی برام حس خوبی داشت  ، جمعی که کم و بیش هدفها و دغدغه های مشترکی داشتیم ... کاش می شد روزهای خوب و احساسات قشنگی رو که در اون روز داریم ذخیره کنیم برای فرداها... در کنار دوستان مهاجر بودن چقدر مغتنم بود... دوستان قدیمی مهاجر که از خیلی وقته از طریق نوشته هاشون می شناسم  ولی نشده بود که تا امروز از نزدیک ببینمشون و دوستان جدید مهاجر که دیدنشون برام سرشار از لطف بود ... از مانای عزیزم هم خیلی خیلی تشکر می کنم که ترتیب این مهمونی را داد ... جای همه دوستانی که نتوونستن بیان مخصوصاً سارای عزیزم خیلی خالی بود ... جلیله، هستی ، محبوبه ، شکوفه ، فیروزه ، مصی ، مانا ، تانی ، سارا ، اشرف ، نیوشا، ساناز ، لیدا ، آزاده ، شادی ، فریار ، زهره ، گلی ، روشنک ، دو جاری عزیز که متاسفانه اسمشون یادم نمی یاد و شایا ( مهمون عزیز که با سوالاتمون خیلی خسته ش کردیم ) از دیدن همه ی شما عزیزان خیلی خوشحال شدم و امیدوارم به زودی باز هم همدیگه رو ببینیم...


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ٢ خرداد ۱۳٩٠ توسط مژده | پيام هاي ديگران()

وقتی کسی رو دوست داری حتی فکر کردن به او باعث شادی و آرامشتون می شه ...  در کنارش که هستی احساس امنیت می کنی ... حتی با شنیدن صداش ضربان قلب خودتو در سینه حس میکنی... زمانی که در کنارش راه می ری احساس غرور می کنی... تحمل دوریش برات سخت و دشواره...

وقتی کسی رو دوست داری شادیش برات زیباترین منظره دنیا و ناراحتیش برات سنگین ترین غم دنیاست حتی تصور بدون اون زیستن برات دشواره... شیرین ترین لحظات عمرت لحظاتیه که باهاش گذروندی... حاضری برای خوشحالیش دست به هر کاری بزنی... هر چیزی که متعلق به اوست دوست داری... درمواقعی که به بن بست می رسی با صحبت کردن باهاش به آرامش می رسی...

وقتی کسی رو دوست داری برای دیدن دوباره‌ش لحظه شماری می کنی... حاضری از خواسته های خودت برای شادی اون بگذری... به علایقش بیشتر از علایق خودت اهمیت می دی... حاضری به هر جایی بری فقط اون در کنارت باشه... ناخود آگاه براش احترام خاصی قائل هستی... تحمل سختی ها برات آسون و دلخوشی های زندگی فراوون می شن... اون برات زیباترین و بهترین خواهد بود ...


 
وقتی کسی رو دوست داری به همه چیز امیدوارانه نگاه می کنی و رسیدن به آرزوهات رو آسون می شماری... با موفقیت و محبوبیت اون شاد و احساس سربلندی می کنی... واژه تنهایی برات بی معناست... آرزوهات آرزوهای اونه... وقتی کسی رو دوست داری در دل زمستون هم احساس بهاری بودن داری...
 

واقعاً دوست داشتن چقدر زیباست، این طور نیست ؟؟ و دوستداری داشتن زیباتر ... مژه

                     دوستتون دارم همنفس زندگیم  قلب و عروسک مامان ماچ...

 

پی نوشت : دوستان عزیز مهاجر موضوع مهمی در مورد اعتراض به عملکرد سیستم مهاجرتی کانادا هست که به تفصیل در وبلاگ دوست عزیزمون نرگس جون به اون اشاره شده حتماً مطالعه و اقدام فرمایید

نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مژده | پيام هاي ديگران()

امروز بعد از ظهر این پست تکون دهنده را از وبلاگ دوست بسیار عزیزم مصی جون خووندم و با اجازه ش در وبلاگم گذاشتم تا بهم یادآوری بشه که در اینجا حتی یه بچه ی کوچولوی مظلوم هیچ حقی در زندگیش نداره و هیچ امنیتی...

روز بعد با به هوش آمدن نیما، پرستاران هنگام بررسی وضعیت جسمانی او مشاهده کردند ناخن یکی از انگشتان نیما با انبر کشیده شده، آلت تناسلی اش سوخته و بخشی از پوست سرش نیز کنده شده است.

 

شواهد نشان می داد این کودک مدت هاست شکنجه می شده است.

با مشخص شدن این موضوع، روند رسیدگی به پرونده وارد مرحله جدیدی شد و والدین پسر آسیب دیده به طور جداگانه در کلانتری قلهک تهران بازجویی شدند.

اعتراف مادر به کتک زدن کودک

مادر نیما به پلیس گفت: 15 سال پیش ازدواج کردم و در این مدت با شوهرم هیچ اختلافی نداشتیم. یک هفته پیش وقتی با دو فرزندم به خانه پدری مان در شهر تبریز رفتیم، پسر 2 ساله مان نزد آنها ماند و نیما را با خود به تهران آوردیم.

زن متهم افزود: نیما در نبود برادرش مدام بی قراری می کرد. از این وضع خسته شده بودم عصر حادثه وقتی به خانه بازگشتم، دیدم نیما و پسر همسایه مان خانه را به هم ریخته اند و شیطنت می کنند. عصبانی شده و پسر همسایه را از خانه بیرون کردم. نیما را هم به اتاق برده و کتکش زدم. التماس و گریه های کودکانه اش در من اثر نمی کرد.

متهم افزود: ابتدا چند سیلی به سر و صورتش زدم. بعد با سیخ چند ضربه به او زدم که بدحال شد و زمین افتاد. چند بار صدایش زدم ولی جواب نداد. ترسیده بودم. در تماس با شوهرم، ماجرا را برایش گفته و خواستم هرچه زودتر به خانه بیاید.

متهم ادامه داد: شوهرم به محض ورود به خانه و دیدن نیما وحشت کرد. باور نمی کرد آنقدر او را زده ام که بیهوش شده است.

وی اضافه کرد: 2 نفری پسرمان را به بیمارستان رساندیم. باور کنید فقط همین یک بار نیما را کتک زدم.

پدر، همسرش را بی گناه و خود را مقصر دانست

درپی اظهارات زن متهم، شوهرش در بازجویی ادعاهای همسرش را نپذیرفت و گفت: شکنجه پسرم نیما، کار من بود. همسرم بی گناه است. نیما در خانه خیلی شیطنت می کرد و هربار که من و مادرش را اذیت می کرد و به حرف هایمان گوش نمی داد، او را بشدت کتک زده و موهایش را می کندم.

بنابر این گزارش، در پی اظهارات متناقض این زن و شوهر جوان، برای آنها قرار قانونی صادر شد.

گزارش خبرنگار ما حاکی است، وضعیت عمومی نیما، پسر 4 ساله رضایتبخش اعلام شده است. او اکنون در بخش جراحی کودکان بیمارستان مفید تهران بستری است.

فکر می کنین با این پدر و مادر چه می کنند؟؟؟

هیچ باور کنید هیچ

پدر است حق بر فرزند دارد حتی اگر این کودک کشته می شد پدر کودک قصاص نمی شد

کی می گه قانون ما ناقصه؟؟؟

کی می گه؟؟  مردم ... ملت... صحنه... صدا... فریاد... احساس... اسلام... مبین... حجاب... خشم... پرچم... وطن...

 

مژده نوشت : واقعاً اینطور پدر و مادرها چه تصوری از پدر و مادر بودن خودشون دارن... این فرشته های کوچولو چه تقصیری دارن... مگه خودشون خواستن که پا به این دنیای بی خود بگذارن که اینطور به خاطر شیطنتهای کودکانه محکوم به این شکنجه ها می شن ... کی می خوایم یاد بگیریم بچه ها فرشته های آسمونین و یه امانت... چقدر بیچاره ایم که طبق معمول در اینجا هیچ قانونی نیست برای حمایت مظلوم...

 

 

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مژده | پيام هاي ديگران()
دلبسته ی کفشام بودم. کفشایی که یادگار سالهای نوجوانی ام بودن... دلم نمی اومد دورشون بندازم ... هنوز همونا را می پوشیدم اما کفشا تنگ بودن و پام را می زدن... قدم از قدم که بر می داشتم زخمی تازه نصیبم می شد ... سعی می کردم کمتر راه برم چونکه رفتن دردناک بود ...

xq3glasfqtrva2lfnnjj.jpg


می نشستم و زانوهامو بغل می گرفتم
و می گفتم:چقدر همه چیز دردناکه !!!  چرا خونه ام کوچیکه و شهرم و دنیام ... می نشستم و می گفتم : زندگیم بوی ملالت می ده و تکرار... خوشبختی تنها یه دروغ قدیمیه... مینشستم و به خاطر تنگی کفشام جایی نمیرفتم ... قدم از قدم بر نمی داشتم ... می گفتم و می گفتم...

پارسایی از کنارم رد شد... عجب ! پا برهنه بود و کفشی به پا نداشت... منو که دید لبخندی زد و گفت: خوشبختی دروغ نیست اما شاید تو خوشبخت نشی چون خوشبختی خطر کردنه و زیباترین خطر، از دست دادن... تا تو به این کفشای تنگ آویزونی ،  دنیا برات کوچیکه و زندگی تکراری... جرات کن و کفش تازه به پا کن... شجاع باش و باور کن که بزرگتر شدی... رو به پارسا کردم ، پوزخندی زدم و گفتم : اگر راست می گی چرا پس خودت کفش تازه  پا نمی کنی تا پا برهنه نباشی؟

پارسا خندید و گفت :من مسافرم و تاوان هر سفرم کفشی بود که هر بار که از سفر برگشتم تنگ شده بود و پس هر بار دوونستم که قدری بزرگتر شدم... هزاران جاده را پیمودم و هزارها کفش را دور انداختم تا فهمیدم بزرگ شدن بهایی داره که باید اون را پرداخت ...حالا دیگر هیچ کفشی اندازه ی من نیست...

 « وسعت زندگی هرکس به اندازه ی وسعت اندیشه ی اوست »

8ovvuj8kspg2w4c28rgd.jpg
 

سر تا پای‌ خودم‌ را که‌ خلاصه‌ می‌کنم، می‌شم‌ قد یک‌ کف‌ دست‌ خاک‌ که‌ ممکن‌ بود یه تکه‌ آجر باشه توی‌ دیوار یه خونه یا یه قلوه‌ سنگ‌ روی‌ شونه‌ یه کوه یا مشتی‌ سنگ‌ریزه، ته‌ته‌ اقیانوس؛ یا حتی‌ خاک‌ یه گلدون‌ باشه؛ خاک‌ همین‌ گلدون‌ پشت‌ پنجره...

یه کف‌ دست‌ خاک‌ ممکنه هیچ‌ وقت ، هیچ‌ اسمی‌ نداشته‌ باشه و تا همیشه، خاک‌ باقی‌ بمونه، فقط‌ خاک... اما حالا یک‌ کف‌ دست‌ خاک‌ وجود دارده که‌ خدا بهش اجازه‌ داده‌ نفس‌ بکشه... ببینه... بشنوه ... بفهمه... جون‌ داشته‌ باشه...

یه مشت‌ خاک‌ که‌ اجازه‌ داره عاشق‌ بشه،

انتخاب‌ کنه... عوض‌ بشه... تغییر کنه...
چقدر خوب خدا جونم ! که من‌ همون‌ خاک‌ انتخاب‌ شده‌ ام... همون‌ خاکی‌ که‌ با بقیه‌ خاکها فرق‌ می‌کنه ... من‌ اون‌ خاکیم‌ که‌ خدا از نفسش‌ در اون‌ دمیده ... من‌ اون‌ خاک‌ قیمتیم که می خوام تغییر کنم... انتخاب‌ کنم ... کمکم کن خدا جون... مثل همیشه

qn1k5whujn1im052xl1b.jpg                           


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مژده | پيام هاي ديگران()

 دوباره برام روز بهترین خاطره ها تکرار شد و چه زیبا و دل انگیز مرور این روز... شش سال گذشت و دوباره  اردیبهشت دیگه ایی. سالگرد عروسی ما رسید... چه زود روزها می گذرن و من در زندگی محو شدم.